فارسی العربیه ENGLISH

 
























شماره ۳۷ و ۳۸ / مرداد ماه و شهريور ماه ۸۸ :.

 

مرتضي صالحي از زندگي مخفي اندرزگو مي گويد
با وجود زندگي مخفي, ارتباطاتش بسيار گسترده بود

اشاره:
اگرچه خاطرات حاج مرتضي صالحي از شهيد لاجوردي, كمتر شنيده شده است; اما خاطرات ناب او از شهيد اندرزگو, سبب شد كه بضاعت محدود ما بيشتر معطوف به آن مبارز نستوه و چريك بي بديل اختصاص يابد. حتي خاطرات او از اندرزگو نيز بسيار بيشتر از ظرفيت اين مصاحبه بود و آنچه پيش روي شما است, تنها شمه اي از اين خاطرات است.



 در ابتدا اشاره بفرماييد كه فعاليت‌ها و مبارزات جدي شما از چه زماني شروع شد؟
من در ساي 1330 در خانواده‌اي مذهبي به دنيا آمد‌‌ه‌ام. ‌از خرداد 42كه دوازده ساي بيشتر نداشتم, وارد مبارزه شدم. موقعي كه فهميديم حضرت امام را دستگير كرده‌اند, همراه برادران و چند تن از دوستان به خيابان بوذر جمهري آن موقع و بازار رفتيم. در آنجا درگيري شديدي شروع شد كه تا خيابان مولوي و ميدان قيام (شاه) و تا خيابان خراسان كه منزي و مغازه پدرم در آنجا قرار داشت, كشيد. ما رفتيم به مغازه پدرم و مامورها ريختند آنجا و پدرم و يكي از برادرهايم را گرفتند و با كتك و توهين, بردند. آنها با قنداقه تفنگ به سرو صروت پدرم و برادرم مي‌زدند. موقعي كه مي‌خواستند پدرم را سوار ماشين كنند و ببرند, چون ايشان فربه بود و نمي‌توانست از پشت ماشين بالا برود, با قنداقه تفنگ به كمرش زدند, طوري كه قنداقه تفنگ شكست. بعد هم آنها را به كلانتري بردند. ما مي‌دانستيم كه ماموران به خانه هم خواهند آمد, به همين خاطر رفتيم و هر چه سند و مدرك كه داشتيم, پنهان كرديم. آنها خيلي سريع آمدند و از ما بازجويي كردند. من در خانه بودم. برادر بزرگم حاج حسين خوشبختانه توي حمام قايم شده بود. آن روز صبحه توي درگيري سرش شكسته بود. من در حمام را كمي باز كردم و دم در آن ايستادم و گفتم< ,اين هم حمام. هيچ كسي اينجا نيست.> ماموران متوجه نشدند كه برادرام پشت در پنهان شده است و رفتند و بقيه جاهاي خانه را گشتند و اسناد و مدارك و كتاب‌هايي را كه نتوانسته بوديم مخفي كنيم, بردند. پدر و برادرم چند روزي بازداشت بودند و بعد آزاد شدند. 


 چه شد كه با شهيد اندرزگو آشنا شديد؟
بعد از شروع مبارزات به تدريج با شهيد اندرزگو آشنا شدم و در كنار او, در واقع فصل تازه‌اي در زندگي مبارزاتي من گشوده شد. آشنايي من با ايشان تقريبا بعد از جريان پانزده خرداد و اعدام منصور شروع شد. البته بعد ازاعدام منصور, چون ايشان زندگي مخفي داشت, غالبا به خانه ما مي‌آمد. من مجرد بودم و مثل بقيه اعضاي خانواده مسغوليتي در قباي خانواده نداشتم و لذا او سعي داشت بيشتر وقتش را با من صرف كند. اولين بار او را در منزي پدرم ديدم. او اغلب به اتاق برادرم, حسين مي‌رفت و همان جا مي‌ماند. من ابتدا به علت كمي سن در جلسات مؤتلفه اسلامي شركت نمي‌كردم, ولي از پانزده خرداد 42 به بعد, به تدريج در جلسات محرمانه آنها شركت مي‌كردم. اين جلسات به شكل دوره‌اي در خانه دوستان يا مساجد مختلف تشكيل مي‌شد. در اين جلسات من كمتر مي‌توانستم شركت كنم, چون در آن, دوستاني كه از سابق عضو بودند, شركت مي‌كردند و كم پيش مي‌آمد كه عضو جديدي را بپذيرند. برادران من, حسين و اكبر صالحي, برادران اماني, حاج آقا عسكراولادي و شهيد لاجوردي, اعضاي دا‚م آن جلسات بودند. بعد از پانزده خرداد و دستگيري دوستان شركت كننده در اين جلسات, وضعيت دشوارتر شد و پس از اعدام منصور بود كه بعضي از اعضاي اعدام و بقيه زنداني و شهيد اندرزگو متواري شدند.



 شيوه كار شهيد اندرزگو چگونه بود؟
او خيلي زرنگ و باهوش بود و توانست خود را به شيوه‌هاي مختلف از چنگ دشمن نجات بدهد و هرگز بهانه به دست دشمن نداد. با من هم بدون اينكه قبلا قرار بگذارد, ملاقات مي‌كرد. از آنجا كه كمتر كسي جر‚ت داشت با او همكاري و فعاليت كند, لذا به افراد معدودي اعتماد مي‌كرد. همه مي‌دانستند همكاري با او يعني در معرض شكنجه و زندان و مرگ قرار گرفتن. هركسي را كه در ارتباط با او دستگير مي‌كردند, به شدت آزار مي‌دادند و اگر كسي همراه با او گرفتار مي‌شد, قطعا سرنوشتي جز مرگ نداشت. هميشه موقعي كه براي دستگيريش مي‌رفتند, چون نمي‌توانستند موفق بشوند, اطرافيان او را مي‌گرفتند و به اين ترتيب همه كاملا مطمغن بودند كه همكاري با او يعني پذيرفتن خطر مرگ. خيلي‌ها به همين دليل با او همكاري نمي‌كردند و خودشان را كنار مي‌كشيدند.


 ايشان از اين امر دلخور نمي شد؟
هيچ وقت از مشكلاتش گلايه نمي‌كرد و از كسي دلخور نمي‌شد. هميشه شاد و شكرگزار بود و من هيچ وقت او را عصباني و عبوس نديدم. با اينكه واقعا گرفتاري و مشكل زياد داشت, هميشه با خوشرويي با مردم برخورد مي‌كرد و حتي اگر كسي دست رد به سينه‌اش مي‌زد, كمترين دلخوري و گلايه‌اي را در او نمي‌ديد. روحيه قوي و بسيار بالايي داشت. من كه هرگز در او ضعفي نديدم. جز به خدا به كسي متكي نبود وبسيار اهل توكل و توسل بود. من پانزده ساي با او زندگي كردم و هر وقت ازمسافرت مي‌آمد, او را مي‌ديدم. وقتي به تهران مي‌آمد, اغلب خانه ما بود. شب‌ها توي يك اتاق مي‌خوابيديم و صحبت مي‌كرديم. در اين مدت هرگز نديدم كه روحيه‌اش را از دست بدهد و يا غم و اندوهي از شكست داشته باشد. حتي اگر از گرسنگي ضعف مي‌كرد و ما هم چيزي در خانه براي خوردن نداشتيم  و يا ضرورت ايجاب مي‌كرد كه جايي برود و نمي‌توانست, ابدا شكايت نمي‌كرد و ضعف به خودش راه نمي‌داد.


 از نقش شهيد اندرزگو در ترور منصور نكاتي را بيان كنيد.
همانطور كه گفتم علت فرار ايشان, مشاركت در اعدام منصور بود. ابتدا شهيد محمد بخارايي تيراندازي كرد كه تير به گلوي منصور خورد. اندرزگو نفر دوم يا سوم بود كه در صورت اصابت نكردن تيرها به منصور, بايد به طرف او تيراندازي مي‌كرد. در آن حادثه, شهيدان بخارايي, حاج صادق اماني, نيك نژاد و صفارهرندي را دستگير كردند. البته حاج صادق را بعدا گرفتند, ولي اندرزگو فرار كرد و دستشان به او نرسيد و زندگي مخفيانه‌اش از آنجا شروع شد. ساواك او را مي‌شناخت و به همين دليل بايد تغيير چهره مي‌داد. من هم در اين كار كمكش مي‌كردم. سه چهار بار او را از هيغت لباس شخصي به لباس روحانيت درآوردم. از خيابان پهلوي (ولي‌عصر) برايش چند تا كلاه گيس مخصوص آقايان تهيه كرده بودم. اندرزگو پشت سرش كم مو بود. به فروشنده‌هاي كلاه گيس مي‌گفتم< ,او كچل است و مي‌خواهد زن بگيرد و با اين كله كچل به او زن نمي‌دهند. يك كلاه گيسي برايش درست كنيد كه معلوم نباشد موهايش مصنوعي است و قيافه‌اش خوب بشود تا به او زن بدهند.> 
خيلي اهل شوخي و مزاح بود و در عين حاي كه كارهاي جدي مبارزاتي را ادامه مي‌داد, گاهي هم شوخي‌هاي بامزه‌اي مي‌كرد. حاج محسن رفيقدوست مي‌گويد< ,يك روز با او در يك پارك قرار گذاشتم, يك وقت ديدم در حالي كه بچه‌اي را روي دوشش گذاشته و يك سبد ميوه هم در دستش دارد به طرفم آمد. او با اين كلك از جلوي مامورين رد شد و خودش را به من رساند و گفت برو كه پارك در محاصره است.> او به قدري خونسرد و آرام بود كه حتي وقتي ماموران دنباي او بودند, مي‌رفت و با آنها صحبت مي‌كرد و آنها متوجه نمي‌شدند كه با سوژه مورد نظرشان حرف زده‌اند! ابدا ترس به دي راه نمي‌داد. ايمان عجيبي داشت كه به او جر‚ت مي‌داد. هيچ وقت نديدم كه بترسد.



 چه روش هايي براي زندگي مخفي اتخاذ كرده بود؟
دا‚ما تغيير قيافه مي‌داد. گاهي كلاه مي‌گذاشت و يا عينك به چشم مي‌زد, اما غالبا با كلاه و عينك مي‌آمد. مغازه پدرم يك زيرزمين داشت. او هميشه يكراست مي‌رفت آنجا و من و برادرهايم مي‌رفتيم و او را مي‌ديديم. گاهي پدرم به شكلي كاملا اتفاقي مي‌رفت و به آنجا سركشي مي‌كرد و او را مي‌ديد و بعد مي‌آمد و مي‌گفت< ,فلاني اينجاست.> پدرم با اينكه شهيد اندرزگو خيلي تغيير قيافه مي‌داد, اما او را مي‌شناخت. هر چه ما مي‌گفتيم اشتباه مي‌كنيد و او نيست. مي‌گفت< ,چرا. سيد است.> بعد ما مي‌رفتيم پايين, در زيرزمين و متوجه مي‌شديم كه پدرمان درست تشخيص داده است. او همان جا كارهايش را انجام مي‌داد, ارتباط‌هاي لازم را برقرار مي‌كرد و پيغام‌هايش را مي‌داد و مي‌رفت. هيچ‌كس نمي‌دانست كه او از كجا آمده است و به كجا مي‌رود. هرجا مي‌خواست برود, محيط و شرايط را دقيقا بررسي مي‌كرد. مثلا موقعي كه مي‌خواست از خيابان خراسان به خيابان زيبا برود, مستقيم به خيابان زيبا نمي‌رفت, بلكه ابتدا مي‌رفت سر خيابان, بعد كوچه ما را دور مي‌زد و كنتري مي‌كرد كه كسي تعقيبش نكند و بعد به طرف خيابان زيبا مي‌رفت. از آنجا كه عينك مي‌زد و كلاه پشمي به سر مي‌گذاشت, كسي او را نمي‌شناخت. بارها مي‌آمد و به من مي‌گفت< , من بازهم اين كلاه و عينك‌ها مي‌خواهم, چون مي‌خواهم دوباره تغيير قيافه بدهم.> من برايش كلاه گيس و لباس غلط اندازي را كه به لباس افراد مذهبي نخورد, برايش تهيه مي‌كردم و مي‌بردم. بعد از مدتي دوباره لباس روحانيت پوشيد. مدتي در مدرسه چيذر هم تدريس مي‌كرد و هم درس مي‌خواند. آنجا كه لو رفت, به تهران آمد و به مشهد رفت. البته جاهاي مختلفي مي‌رفت كه ما خبر نمي‌شديم و هيچ وقت هم سغواي نمي‌كرديم كه چه مي‌كند و كجا مي‌رود و كجا هست. مدتي بعد باز آمد و گفت مي‌خواهم لباس شخصي بپوشم. يك ساعت جيبي داشت و گفت< ,اين ساعت شبيه ساعت روحانيون است و مي‌ترسم آن را همراه داشته باشم و لو بروم.> آن را به من داد و ساعت مرا گرفت كه من آن را نگه داشتم تا آن را به پسرش آقا مهدي بدهم. در ظرف شش ماه, يك ساي, پنج شش بار با استفاده از كلاه گيس و لباس‌هاي مختلف و كلاه‌هاي گوناگون, قيافه او را تغيير مي‌داديم.


 اسلحه و مواد منفجره را چگونه جاسازي مي‌كرد؟
راستش يك موردي را خود من كاملا در جريان بودم. دو تا ميل ورزشي خواست كه داخل آن خالي باشد تا مواد منفجره را درآن جاسازي كند. البته نگفت كه اين را براي كجا و چه كاري مي‌خواهد. من رفتم سرچشمه و دو تا ميل ورزشي بزرگ سفارش دادم و خواستم كه داخل آن را خالي كنند. مي‌گفت ميل‌ها بزرگ, ولي سبك باشند. البته من خيلي خوب مي‌دانستم كه آنها را براي اين مي‌خواهد كه در مكاني انفجاري را به وجود آورد, اما نمي‌دانستم كجا را براي اين انفجار انتخاب كرده است. البته از اين ميل‌ها استفاده نشد, چون تلفن ما كنتري مي‌شد و خودمان هم خبر نداشتيم. ساواك مكالمات ما را ضبط كرده بود, اما نمي‌دانست چه كسي با من صحبت كرده است. بعد از دستگيري و زنداني شدن در اوين بود كه نوار مكالمات را براي ما گذاشتند و من متوجه اين موضوع شدم. آنها از من پرسيدند كه اين ميل‌ها را براي كجا مي‌خواست و من چون واقعا جواب اين سغواي را نمي‌دانستم, دا‚ما جواب مي‌دادم نمي دانم.


 گستره ارتباطات ايشان چقدر بود؟
جالب است كه با وجود زندگي مخفي, ارتباطاتش بسيار گسترده بود, اما روش جالبي داشت, مثلا هيچكس نمي‌دانست كه من با او ارتباط دارم, من هم فقط از ارتباط كمي با او خبر داشتم, اما توي زندان كه بودم, مي‌ديدم هركس كه مي‌آيد مي‌گويد كه با اندرزگو ارتباط داشته است. بعضي از كساني كه با من ارتباط داشتند و من مي‌دانستم كه با اندرزگو ارتباط دارند عبارت بودند از حاج آقا محسن رفيقدوست, حاج علي حيدري, برادران خودم و يك روحاني ديگر كه براي ما اسلحه مي‌آورد و ما پولش را مي‌داديم و اسلحه‌ها را مي‌گرفتيم و تحويل اندرزگو مي‌داديم, ولي نمي‌دانستيم كه او با اسلحه‌ها چه مي‌كند؟
اين موضوع را ما بعدها فهميديم كه شهيد اندرزگو با مرحوم ابوترابي رابطه خيلي نزديكي داشته و هر وقت كه پيش ما مي‌آمده, مرحوم ابوترابي او را مي‌رسانده است. يك بار تصميم داشت از مسجد جمكران اسلحه بياورد. به ما گفت كه به ماشين نياز دارد. من به شوهر خواهرم كه يك فولكس داشت گفتم< ,سيد را به جمكران برسان. مي‌خواهد كتاب بياورد.> او سيد را مي‌شناخت. اما بنده خدا, هيچ خبري از كارهاي او نداشت. او را برداشت و همراه خانواده‌اش به جمكران برد. بعد هم كارتن‌هاي كتاب‌هاي او را جلوي ماشين گذاشت و برد. خبر هم نداشت كه همه جاده‌هاي قم تحت كنتري هستند, خلاصه اندرزگو با ترفندهاي خاص خودش از جلوي پليس و ماموران رد شده بود. بعد به شهرري رفتند و بارها را در خانه خواهرم تخليه كردند.
ما كه هيچوقت متوجه كارهاي او نمي‌شديم. خودش هم كه از كارهايش حرفي نمي‌زد و نمي‌گفت كجا بودم و با چه كسي ملاقات كرده‌ام. بعدها معلوم شد كه در مشهد با مقام معظم رهبري ملاقات مي‌كرده و هيچ كس هم خبر نداشته. همچنين به عراق مي‌رفت و با امام ملاقات مي‌كرد, اما كلمه‌اي در اين باره با كسي حرف نمي‌زد. 


 چگونه و چه وقت خبر شهادت ايشان را شنيديد؟
ساعت حدودا يك نيمه شب بود كه برادرم آمد و گفت< , سيد را با تير زدند.> گفتم< , او به خانه حاج اكبر رفته. افطاري دعوت داشت.> گفت< , نه آنجا نيست او را با تير زدند و بردند.> من زنگ زدم خانه حاج اكبر. خانمش گوشي را برداشت. پرسيدم < حاج اكبر كجاست؟>  گفت< ,هنوز نيامده> پرسيدم <آقا كجاست؟> گفتم <نمي دانم> مامورين در خانه برادرم بودند و تلفن را كنتري مي‌كردند. من گيج شده بودم و نمي‌دانستم چه بايد بكنم. آيا واقعا سيد تير خورده بود؟ با خود فكر كردم كه صبح يا سحر به خانه برادرم مي‌روم و يا به او زنگ مي‌زنم و خبر مي گيرم. سحري را خورده بوديم كه ناگهان ماموران ريختند توي خانه و ما را دستگير كردند و بردند.


 از نحوه شهادت ايشان چه چيزهايي شنيديد؟
ظاهرا يك ربع مانده با اذان مغرب, از خيابان ژاله مي‌آيد توي آب سردار. منزي برادرم پشت خانه امام جمعه تهران بود. ظاهرا از ميدان شهدا (ژاله) او را تعقيب مي‌كرده اند. به او ايست مي‌دهند و او را به رگبار مي‌بندند و دقايقي بعد به شهادت مي‌رسد.

Got top - بالا


نام کاربری
رمز عبور
بازیابی رمز عبور

ã 2006. All rights reserved, Zekr.ir
Programming : ArmaghanIT, Design : Mostafakalantary.ir
Best view in 1024*768